خورشید آسمان
با ابر کوچکی
تحریف می شود
شب و روز با همدیگر معنی پیدا
می کنند .
هر راه پیش رو
با راه پشت سر
سنجیده می شود
چرخ گردون پنچر نمی شود .
در منطق تفنگ
جغرافیای مرگ
تا بی نهایت است
جهنم نیاز به تبلیغات ندارد .
در فهم زندگانی
راهی بجز تعامل
با خویشتن نداریم
بزرگترین دشمن درخت اندیشه آتش
یقین است .
از هر کجای شرق
تا نا کجای غرب
یک قصه حاکم است
سبوی تشنه به آب داخلش لب نمی زند .
تعبیر این زمین
از خواب آسمان
هر لحظه گونه ای است
زنده مانی نباید جا را بر زندگانی تنگ کند
هر خط نوشته ای
در دست آیینه
وارونه می شود
صدای تنهایی از هر هیاهویی پر
سر و صدا تر است .
هر درگذشته ای
با هر گذشته ای
دیگر گذشته است
راه کج هرگز راست نمی شود .
هر زخم تازه ای
با نسخه قدیم
درمان نمی شود
انسان در سایه خویش پنهان نمی شود .
این سفره های نان
با نان دیگری
پر نان نمی شوند
هر چراغی انسان را از دیدن ستاره ای
محروم می کند .
پوسیدگی فقط
بعد از رسیدگی
آغاز می شود
کسی تا کنون سنگ صبور نشکن ندیده
است .
سنگین ترین عذاب
از ساک خالی
همراه آدمی ست
هیچ حبابی تا آسمان پرواز نمی کند .
هر نقش این جهان
از نقش آن جهان
الگو گرفته است
ستارگان هرگز نمی میرند .
از نردبان عقل
احساس آدمی
بالا نمی رود
خلاصه تمام داستانها دعوای بین خیر
و شر است .
بی جانترین سراب
انسان تشنه را
مبهوت می کند
در آینه باید با چشمان بسته نگریست .
در چهره ی سراب
سیمای آسمان
ترسیم گشته است
عشق را نمی توان سانسور کرد .
هر کرم کوچکی
در پیله ی درون
پروانه می شود
یک سیب سرخ برخی را به زندگی
و برخی را به خوردن دعوت می کند .
یک عشق شیشه ای
با کمترین ترک
نابود می شود
بدون زمین خوردن نمی توان
دوچرخه سواری آموخت .
تنها در این جهان
انسان به سمت خویش
پرواز می کند
پول طلای کثیف است .
دریای پر خروش
در کسوت سکوت
مرداب می شود
دریا را نمیتوان خط خطی کرد .
تنها در این جهان
دنیای کودکان
معصوم مانده است
دریا هرگز لگدکوب نمی شود .
دریای بیکران
با سنگ کوچکی
طغیان نمی کند
در باغ زندگی تنهاترین علف هم جایگاهی
دارد .
با فتح قله ها
انسان به فتح خویش
نزدیک می شود
چشمان خورشید هرگز ضعیف
نمی شود .
یک تکه خار خشک
با کوچ هر نسیم
آواره می شود
هیچ زمستانی انتظار بهار
را نمی کشد .
تك بيتي
مطلع چند غزل از اشعار عباس مومن
این كاروان بي ساربان منزل به منزل مي رود.
بي بيدل و بي دلستان محفل به محفل مي رود.
امروز نيستان باز از ناله ی ني خالي است.
بازار پريرويان از رونق دي خالي است.
اي ساز پر سوز و ادا آهنگ ديگر ساز كن.
در اين سكوت يخ زده هنگامه اي آغاز كن.
ديشب كه دو چشمانت پر اشك و پريشان شد.
هر گوشه ی اين خانه يك گوشه ی زندان شد.
فرهادي فرهاد به آن كوه كني نيست.
شيريني شيرين به شيرين سخني نيست.
ای ماه بام آسمان بر شب پرستان جلوه کن
در این هجوم تیرگی بر تیره بختان جلوه کن .
این کوچه ها با کوچ ما احساس غربت می کنند
این خانه ها بی پنجره احساس وحشت می کنند
شیدای شیدایی منم شیداترین شیدا شدم
رسوای رسوایی منم رسواترین رسوا شدم
دل به دلبر دادم و دلداده ی دلبر شدم
سر به سرور دادم و در سایه ی ساغر شدم
فریاد بسی کردم و فریاد رسی نیست
در شهر بسی گشتم و امداد رسی نیست
در ازل راز دلم بر سر بازار افتاد.
این دل غمزده در غصه بسیار افتاد.
باده را از باده پیمایان جدا نتوان نمود
خانه را در سیل ویرانگر رها نتوان نمود